حکایت من و دوستان

خنده دار است که آدمیزاد همیشه درگیر یک مجموعه عمل تکراری است و اغلب شاهد رخدادهایی است که حس می کند برایش تازگی ندارد.
البته فکر بد نکنید آدمی زاد اسمش را می گذارد تجربه
اما جالبتر آن است که به موضوعی برخورد کنی که دیگران نیز آن را تجربه کرده اند و اکنون در موقعیت آنها قرار بگیری.
شاید حکایت بهلول و دیوانه نمایی اش را به روایت های مختلف شنیده باشید… آنچه که من شنیدم آن است که بهلول و چند نفر از بزرگان، خدمت امام معصوم وقت می رسند و از ایشان در مورد یک موضوع خاص طلب راه حل می کنند و امام معصوم عبارتی را بیان می کنند و آن بزرگان هریک به فراخور برداشت خود عمل می کند و… این گونه می شود که مرکب جناب بهلول چوب می شود و صفتش مجنون..
حالا شده است حکایت من و جواب جناب حافظ
صرف نظر از اینکه چرا فکرم مشغول است و در نهایت بازی به کجا خواهد رسید، حاصل یک سری بحث، شنیدن و دیدن آن شده است که بر سر دو راهی خاصی قرار گرفته ام که رفتن در هریک از راه ها به فاصله گرفتن از یکی از دو گروه دوست منجر می شود.
جالب آن است که جنگ بین عقل و دل در هر دو مسیر نتایج یکسان دارد و….

مثل همیشه پای عقلم در گل ماند و از حافظ شیراز کمک خواستم.
دیشب بود
واقعا این هم ولایتی ما که شیرازی ها به اسم خود آن را سند زده اند و خودش هم به حرمت نان و نمک این جماعت شیرین سخن خودش را حافظ شیراز خوانده، شریف است و خاص …
البته در کنار همه خوبی هایش این خوبی را هم دارد که وقتی با او مشورت می کنی نگران نیستی که کسی از موضوع خبردار شود…. مگر آنکه خودت بخواهی
به هر حال حضرت حافظ پاسخ داد که ” در تصمیم خود به دوستان نیز توجه کن و فقط فکر خودت نباش”
ماجرا بد تر از قبل شد
حالا سوالم آن است که این دو گروه دوست، کدام دوست ترند.
یعنی در کنار تعیین دامنه منافع رفتارم برای خودم و خانواده ام اکنون حکایت تعیین دوست هم به اضافه شده است.
بخصوص آنکه دوستی یک طیف گسترده است که از صفر شروع می شود و تا صد ادامه دارد…
البته یک بار چالش با یکی از این دو گروه را داشته ام که غیر مستقیم به آنها می خورد (ماجرای اشتغال یکی از اقوام …) که به حد کفایت از عدالت آنها در قضاوت شناخت دارم و امیدی به عدالت در رفتارشان پس از تصمیم نهایی ندارم
اما با خودم قرار گذاشته ام که به نتایج احتمالی از این دست فکر نکنم
شاید در بدترین حالت بشوم همان چیز که یکی از دوستان از من خواست:
“یک ادم اخمو و بد قلق که حوصله دیگران از او سر می رود”
 
 
پی نوشت:
نوشتم چون حوصله گفتن نداشتم

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *