عرفه… و بهانه ای برای یک شعر

من در حوزه معارف دینی ادم بی سوادی هستم و تقریبا همه می دانند بجز خواجه حافظ شیرازی که دلیل این ندانستن هم این است که طفلک سالهاست زیر خاک است و ظاهرا  خاک در گوشش رفته و حرف نمی شنود… و الا این استثناء را هم نداشتم….
دو سه روز است که دوستان مختلف التماس دعا دارند بابت ایام عرفه و دعای عرفه و با پیامک های مختلف می گویند… اگر حالی دست داد دعا کنید و … خلاصه امام زاده ای بهتر از ما پیدا نکرده اند که نه شفا می دهیم و نه آرزوی بر آورده می کنیم … اما خوب از باب تظاهر – این خصوصیت از شیخ النفاق یاد گرفته ام- سکوت می کنم یا یک پیام تکراری می فرستم… ولی  خودم می دانم که وضع من خرابتر از این حرف هاست و اگر خدا «الرحم الراحمین» نبود خیلی وقت پیش با من تسویه حساب کرده بود و الان در حال چانه زدن با مورچه ها و … بودم که حداقل بگذرید این چند تار مو باقی بماند برای آینده،  تا اگر نبش قبر کردند و کفنی پیدا نشد حداقل این چند تار موی سفید و سیاه نشانی باشد از وجود یک …

بگذریم…
…. جالب این است که اغلب پیام ها التماس دعا و اشک  را همراه هم دارد مثلا دوستی فرستاده «… فصل نیایش، فصل تازگی اشکها و صحبت غصه هاست» یا مثل آن…
واقعا من که درک چندانی از «هبوط آدم» و فلسفه عرفات و تاثیر دعای آن ندارم و هرچه می دانم یا بهتر بگویم هرچه بیان می کنم، تکرار حرفهایی است که واقعا از فهم عمق آن عاجزم اما همین قدر میدانم که خدایی که به اشک می بخشد…  به لبخند هم می بخشد…
خدایی که به درگاهش دعا می خوانیم یا به قول دوستم نیایش می کنیم، دعا و نیایش را فصل تازگی اشک و صحبت غصه تعریف نکرده است
باز هم ….
بگذریم
این همه مقدمه برای مقدمه این شعر کوتاه بود که در پاسخ به پیامک یک دوست فرستادم. دوستی که این روزها دوست دارد سکوت کند و کمتر حرف بزند:
کاش سکوتت، شب یلدا نداشت
کاش که غم، در دل تو جا نداشت
کاش شبِ سردِ هبوطِ بشر
اشک به چشمت، تبِ غوغا نداشت

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *