آرام از كنار ديوار گذشت
جوابی برای احترام قصاب و نانوا و … نداشت حتی در حد برداشتن کلاهی و یا لبخند ساده ای که شاید خیلی سخت هم نبود . . .
كسي نمي شنيد كه زير لب از بخت سياه بقال با زمين هم كلام شده است
هيچ كس …..
—-«بيچاره بقال
—-««بدبخت تر از بقال سايه اش است كه بايد هميشه همراهش باشد
—-««طفلك بقال بيچاره
…..
و همچنان مي گفت و مي رفت
وقتي به خيابان اصلي رسيد، نگاهي به سمت چپ كرد و آرام به راست پيچيد.
شروع كرد به شمردن
—-«يك
—-««بيچاره بقال
—-«دو
—-««بيچاره بقال
—-«سه
—-««بيچاره بقال
…
—-«صدو سي و نه
—-««بيچاره بقال
….
بعد از چهل و شش سال هر سانتیمتر راه را می شناخت و مي دانست از نهصد و دوازده كه بگذرد بايد زنگ بزند
نه به خاطر عدد كه به خاطر آنكه در رنگ و رو رفته سبز رنگ جلو چشمش ظاهر می شود
رسيد
صداي زنگ درگوش خانه پيچيد
خودش هم می دانست که این یک خیال بیش نیست و واقعيت آن بودكه صداي آيفون قديمي در ميان آپارتمان مثل ناله كودك سه ساله تنها شينده شد که ساعتها گریه کرده است و دیگر رمقی ندارد.
اما فقط صداي زنگ بود و كسي يا صداي پاسخش را نداد
دوباره زنگ زد
باز هم بي صدايي تنها جوابش بود
دوباره ناليد
—-«بيچاره مرد بقال
به اطراف نگاه كرد كسي نبود
خيالش راحت شد
دست در جيبش كرد و در را باز كرد
با خودش گفت
—-«نيست چرا زنگ می زنی.
چند لحظه بعد روبري در نه اثري از مرد بود و نه از پالتوي قديمي خاكستري اشت
نه حتی کلاهش
آرام به ديوار پذيراي نگاه كرد و گفت
—-«كجايي آيينه
—-«چرا شكستي حداقل تو يكي مي ماندي و مرد بقال بيچاره را به خودش نشان مي دادي
—-«خيلي وقت است كه دلم براي خودم تنگ شده
—-«بيچاره مرد بقال
