ديدار آخر بود و باران گريه مي كرد
چشمان او همراه دل ويرانه از درد
مي گفت و از روزي كه چشمش عاشقم بود
شايد به اميدي نگردد سينه ام سرد
من ساكت از نامردي اين قوم بد دل
در انتظار بوسه های دزد شب گرد
آشوب صحرا در میان شانه هایش
بر خرمن زلفش به قلبم دشنه می زد
او می نوشت و روزگار خسته می خواند
من می شنیدم با دل ویران یک مرد
دیدار آخر بود و می دیدم که فردا
با گام او بیچاره صحرا گریه می کرد
