من دلم می خواهد
که بگریم با باد
بنویسم با ابر
هوس بوسه سرخی به لب خسته باران دارم
من دلم می خواد
که بنالم چون نور
بنوسیم با برگ
و بخوانم حرفی از میان نفس سرد دو چشمی زیبا
من دلم می خواهد
که بسازم سبدی از فردا
بنوسیم غزلی از رویا
دل من می داند
هوس یک سفر تازه به فردا دارم
بی خبر
بی فریاد
خاطراتی که همه پشت در خانه ام آوار شده
عکس هایی که ندیده است کسی
شعرهای که نخواندند همه
رنگهایی که هنوز
حسرت کاغذ و بومی دارند
همه را بردارم
دل من در هوس صبح سفر می سوزد
