هیچ اصراری به صحت یا عدم صحت تاریخی موضوع ندارم… حتی اگر حکایت خرابه شام و … ساخته ذهن مرثیه خوانها باشد… بازهم درد آور است و غم انگیز… اگرچه بر این باورم که عزیز کرده عزیز زهرا سختی فرآوان کشید…
نشسته دختری تنهای ساده
کنارش یک ستاره سرنهاده
تمام آسمان میگرید از درد
در آن غربت به پایش بی اراده
صدای دخترک دلتنگ بابا
نگاهش غرق اشکی بی تمنا
به امید نشستن پیش پایش
دلش در انتظار صبح فردا
نشسته دخترک، میلرزد از درد
تمام شب هوا هم گریه می کرد
میان آن همه نامرد شبگرد
لبش در انتظار خندهی مرد
دل دریای کودک غرق غمها
به لب تکرار نام و یاد بابا
ولی افسوس آن شمع زمانه
سفر کرد و نبرده دخترک را
تمام راه ماندن گشته بسته
صدایش مثل دل گویا شکسته
چرا بی نور شد چشمان خورشید
گمانم آسمان در خون نشسته
