محمد عباسی

شوق سفر

من دلم می خواهد که بگریم با باد بنویسم با ابر هوس بوسه سرخی به لب خسته باران دارم من دلم می خواد که بنالم چون نور بنوسیم با برگ و بخوانم حرفی از میان نفس سرد دو چشمی زیبا من دلم می خواهد که بسازم سبدی از فردا بنوسیم غزلی از رویا دل من …

شوق سفر ادامه »

وای اگر فردا نباشد در مرام روزگار

راه تاريك و زمانه آتش و آينده تارسينه خالي و دلم پر، ديده همچون جويبارآسمان گريان‌تر از چشمان ابر اشكبارچشم شهرآشوب ما اين روزها در انتظار— تا مگر بيند گل خورشيد روي زرنگاركوچه را در مقدمش جارو كشيده زلف بادآسمان هم پرده‌اي از ابر بر رويش نهادگل چمن‌پيما شده در مقدمش با گردبادنغمه بلبل كه …

وای اگر فردا نباشد در مرام روزگار ادامه »

سفر مولای عشق

شور و بزم عاشقان آن شب هواي گريه داشتقامت جاويد ايمان خود صلاي گريه داشتزير پاي او زمين آن شب نواي گريه داشتبوتراب اما ز شادي‌ هاي‌هايِ گريه داشت #وعده ديدار، آن شب، با خداي گريه داشت چاه كوفه سال‌ها غم‌هاي مولا را شنيدتا سحر هر شب ز خورشيد زمان ياقوت چيدليكن آن شب آسمان …

سفر مولای عشق ادامه »

گناه من

گناه من نگاهي بود ناپاككه روزي خيره شد بر چهره خاكبه روي خاك نازك سايه اي بودكنارش تكه اشكي بود غمناكدلم پرسيد اشك سايه از چيستنظر كردم به‌سوي اوج افلاكعجب دارم كه دل اين‌گونه پنداشتنديم روي او نه سايه بر خاك

باور نمی کنی

باور نمي كني نفسم درد مي كند هرشب دوباره تب سرد مي كند باور نمي كني دلم رو به اخر است اين سينه هم قدم کفر كافر است باور نمي كني كه سفر رفته ارزو اميد و خنده مرد، پس از مرگ ابرو  باور نمی کنی که صدایم شکسته است این کوچه های خاطره قندیل …

باور نمی کنی ادامه »

دزدی بوسه

لذت بوسه به دزدی بودن استبهترین دزدی لبی بوسیدن استشاید اول شعله ای سوزان شودبعد از آن مانند گل خندان شودچون که می ترسم من از رسم شمادزدکی بوسیدم او را بی صداگفت می ترسم من از چشم و نظردزدکی بوسید امش از پشت سر من که با عقل خودم بیگانه امکس نمی داند ولی …

دزدی بوسه ادامه »

خداحافظ ای ساقی

خدا‌حافظ اي آخرين گام‌ها خدايي‌ترين حُسن فرجام‌ها خداحافظ ای چون پدر جاودان خداحافظ ای ماه هفت آسمان دو چشمت فرات است در دشت غم که دیدی از این قوم بد دل ستم کسی باورش نیست این بد دلی  که همرنگ شد با تب جاهلی خداحافظ ای چون علی مردِ دین علمدار حق، با مَلک همنشین …

خداحافظ ای ساقی ادامه »