صبح
صبح به امید نگاه شمابوسه زند نور به دست خداتا برسد خنده به خاکی ترینتر کند آرام لبی از زمین…
صبح به امید نگاه شمابوسه زند نور به دست خداتا برسد خنده به خاکی ترینتر کند آرام لبی از زمین…
چه کس دیگرببنشید با من مستکه شبانه دل همه نگاه تو بودچه کسی با من رسوا هم سخنی خواهد کردچه کسی با من شیدا هم دلی و همراه استچه کسی می گویدبه اسمان دلمستاره من شود اوکنار من ایدچه کسی می خواند در این شب یلداکنار چشمانمترانه ای زیبا چه کسی می ماند کنار من …
دو تا چشمت قشنگه مثل درياخودم پيشمرگتم اي ماه زيبانميفهمه كسي حال دلت روبگو با من به جاي كل دنيا
هیچ اصراری به صحت یا عدم صحت تاریخی موضوع ندارم… حتی اگر حکایت خرابه شام و … ساخته ذهن مرثیه خوانها باشد… بازهم درد آور است و غم انگیز… اگرچه بر این باورم که عزیز کرده عزیز زهرا سختی فرآوان کشید… نشسته دختری تنهای ساده کنارش یک ستاره سرنهاده تمام آسمان میگرید از درد در …
عشق یعنی با تو بودن در بهارغرق بوسه کردنت چون آبشارچون که افتادم بگیری دست و منسر به روی شانه ات بی اختیار
در آن روزي که دفتر را نوشتنديکي عاقل يكي شيدا نوشتندنميدانم چرا چون نوبتم شدكنار اسم من رسوا نوشتند
التماس دلم فقط کمی آب است پیش مرگی که مثل یک خواب است غم گرفته دوباره پای دلم مثل یک گل اسیر مرداب است
باخنده ای سیاه که در بند شهوت استگفتی هزار جمله که رنگش محبت است
در گسل ناک ترین شهر که همسایه ماستبا سپیدار ترین، دار که در کوچه رهاستخانه ام باز خراب است به جرمی که نبودبا لبت زلزله ای تلخ هم آغوش چراست؟
شنیدم شاعری شوریده غم داشتبرای دیدنت یک بوسه کم داشتنشست و در طواف ناز چشمتبجای رجم شیطان لاله می کاشت