رسوا
در آن روزي که دفتر را نوشتنديکي عاقل يكي شيدا نوشتندنميدانم چرا چون نوبتم شدكنار اسم من رسوا نوشتند
در آن روزي که دفتر را نوشتنديکي عاقل يكي شيدا نوشتندنميدانم چرا چون نوبتم شدكنار اسم من رسوا نوشتند
التماس دلم فقط کمی آب است پیش مرگی که مثل یک خواب است غم گرفته دوباره پای دلم مثل یک گل اسیر مرداب است
باخنده ای سیاه که در بند شهوت استگفتی هزار جمله که رنگش محبت است
در گسل ناک ترین شهر که همسایه ماستبا سپیدار ترین، دار که در کوچه رهاستخانه ام باز خراب است به جرمی که نبودبا لبت زلزله ای تلخ هم آغوش چراست؟
شنیدم شاعری شوریده غم داشتبرای دیدنت یک بوسه کم داشتنشست و در طواف ناز چشمتبجای رجم شیطان لاله می کاشت
نشستم دور غمها خط كشيدمتو چشماي دلم جز غم نديدمتمام دوستان رو ياد كردمتو كه اسمت اومد پا پس كشيدم