قصیده

وای اگر فردا نباشد در مرام روزگار

راه تاريك و زمانه آتش و آينده تارسينه خالي و دلم پر، ديده همچون جويبارآسمان گريان‌تر از چشمان ابر اشكبارچشم شهرآشوب ما اين روزها در انتظار— تا مگر بيند گل خورشيد روي زرنگاركوچه را در مقدمش جارو كشيده زلف بادآسمان هم پرده‌اي از ابر بر رويش نهادگل چمن‌پيما شده در مقدمش با گردبادنغمه بلبل كه …

وای اگر فردا نباشد در مرام روزگار ادامه »

سفر مولای عشق

شور و بزم عاشقان آن شب هواي گريه داشتقامت جاويد ايمان خود صلاي گريه داشتزير پاي او زمين آن شب نواي گريه داشتبوتراب اما ز شادي‌ هاي‌هايِ گريه داشت #وعده ديدار، آن شب، با خداي گريه داشت چاه كوفه سال‌ها غم‌هاي مولا را شنيدتا سحر هر شب ز خورشيد زمان ياقوت چيدليكن آن شب آسمان …

سفر مولای عشق ادامه »

گناه من

گناه من نگاهي بود ناپاككه روزي خيره شد بر چهره خاكبه روي خاك نازك سايه اي بودكنارش تكه اشكي بود غمناكدلم پرسيد اشك سايه از چيستنظر كردم به‌سوي اوج افلاكعجب دارم كه دل اين‌گونه پنداشتنديم روي او نه سايه بر خاك