گناه
امروز كه بخت من سياه استگر شكوه كنم چرا گناه است
امروز كه بخت من سياه استگر شكوه كنم چرا گناه است
باور نمي كني نفسم درد مي كند هرشب دوباره تب سرد مي كند باور نمي كني دلم رو به اخر است اين سينه هم قدم کفر كافر است باور نمي كني كه سفر رفته ارزو اميد و خنده مرد، پس از مرگ ابرو باور نمی کنی که صدایم شکسته است این کوچه های خاطره قندیل …
لذت بوسه به دزدی بودن استبهترین دزدی لبی بوسیدن استشاید اول شعله ای سوزان شودبعد از آن مانند گل خندان شودچون که می ترسم من از رسم شمادزدکی بوسیدم او را بی صداگفت می ترسم من از چشم و نظردزدکی بوسید امش از پشت سر من که با عقل خودم بیگانه امکس نمی داند ولی …
آبرو بر باد و آتش مي دهندكدخدا و قاضي و دزد دهند
خداحافظ اي آخرين گامها خداييترين حُسن فرجامها خداحافظ ای چون پدر جاودان خداحافظ ای ماه هفت آسمان دو چشمت فرات است در دشت غم که دیدی از این قوم بد دل ستم کسی باورش نیست این بد دلی که همرنگ شد با تب جاهلی خداحافظ ای چون علی مردِ دین علمدار حق، با مَلک همنشین …
صبح به امید نگاه شمابوسه زند نور به دست خداتا برسد خنده به خاکی ترینتر کند آرام لبی از زمین…