باور نمی کنی
باور نمي كني نفسم درد مي كند هرشب دوباره تب سرد مي كند باور نمي كني دلم رو به اخر است اين سينه هم قدم کفر كافر است باور نمي كني كه سفر رفته ارزو اميد و خنده مرد، پس از مرگ ابرو باور نمی کنی که صدایم شکسته است این کوچه های خاطره قندیل …
باور نمي كني نفسم درد مي كند هرشب دوباره تب سرد مي كند باور نمي كني دلم رو به اخر است اين سينه هم قدم کفر كافر است باور نمي كني كه سفر رفته ارزو اميد و خنده مرد، پس از مرگ ابرو باور نمی کنی که صدایم شکسته است این کوچه های خاطره قندیل …
لذت بوسه به دزدی بودن استبهترین دزدی لبی بوسیدن استشاید اول شعله ای سوزان شودبعد از آن مانند گل خندان شودچون که می ترسم من از رسم شمادزدکی بوسیدم او را بی صداگفت می ترسم من از چشم و نظردزدکی بوسید امش از پشت سر من که با عقل خودم بیگانه امکس نمی داند ولی …
آبرو بر باد و آتش مي دهندكدخدا و قاضي و دزد دهند
خداحافظ اي آخرين گامها خداييترين حُسن فرجامها خداحافظ ای چون پدر جاودان خداحافظ ای ماه هفت آسمان دو چشمت فرات است در دشت غم که دیدی از این قوم بد دل ستم کسی باورش نیست این بد دلی که همرنگ شد با تب جاهلی خداحافظ ای چون علی مردِ دین علمدار حق، با مَلک همنشین …
صبح به امید نگاه شمابوسه زند نور به دست خداتا برسد خنده به خاکی ترینتر کند آرام لبی از زمین…
چه کس دیگرببنشید با من مستکه شبانه دل همه نگاه تو بودچه کسی با من رسوا هم سخنی خواهد کردچه کسی با من شیدا هم دلی و همراه استچه کسی می گویدبه اسمان دلمستاره من شود اوکنار من ایدچه کسی می خواند در این شب یلداکنار چشمانمترانه ای زیبا چه کسی می ماند کنار من …
دو تا چشمت قشنگه مثل درياخودم پيشمرگتم اي ماه زيبانميفهمه كسي حال دلت روبگو با من به جاي كل دنيا
هیچ اصراری به صحت یا عدم صحت تاریخی موضوع ندارم… حتی اگر حکایت خرابه شام و … ساخته ذهن مرثیه خوانها باشد… بازهم درد آور است و غم انگیز… اگرچه بر این باورم که عزیز کرده عزیز زهرا سختی فرآوان کشید… نشسته دختری تنهای ساده کنارش یک ستاره سرنهاده تمام آسمان میگرید از درد در …
عشق یعنی با تو بودن در بهارغرق بوسه کردنت چون آبشارچون که افتادم بگیری دست و منسر به روی شانه ات بی اختیار
در آن روزي که دفتر را نوشتنديکي عاقل يكي شيدا نوشتندنميدانم چرا چون نوبتم شدكنار اسم من رسوا نوشتند